امروز سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۴۷
مطالب علمی

allame Heliنام‏

شيخ جمال الدين، ابو منصور، حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى ملقب به علامه حلّى و علامه( على الإطلاق) در ۲۷ رمضان سال ۶۴۷ ه ق به دنيا آمد و در ۲۱ محرم سال ۷۲۶ ه ق در حلّه مزيديه وفات نمود و در يكى از صحن‏هاى روضه امير المؤمنين على عليه السلام در نجف اشرف دفن گرديد.

نسب‏

پدر او شيخ سديد الدين يوسف بن على بن مطهر حلّى از علماى برجسته و نامدار و داراى مقام علمى و اجتماعى بوده است.

در هنگام حضور خواجه نصير الدين طوسى در حلّه و اجتماع علما براى ديدار او شيخ نجم الدين جعفر بن سعيد، در جواب درخواست خواجه براى معرفى عالم‏ترين افراد در علم كلام و اصول به شيخ سديد الدين و مفيد الدين محمد بن جهم اشاره كرد.

پدر علامه حلّى در هنگام فتح بغداد توسط هلاكوخان با شجاعت و درايت خويش شهرهاى حلّه و كوفه را از تعرض مغول دور نگاه داشت در حالى كه اكثر مردم از ترس از آن شهر گريخته بودند و اكثر علما قبل از اطلاع از حال خليفه بغداد جرئت حضور در نزد هلاكوخان را نداشتند او به محضر سلطان رسيد و بدين وسيله به او اطمينان داد كه قلوب مردم اين دو شهر با اوست و با استناد به روايتى از على عليه السلام زوال خلافت بغداد را توسط هلاكو پيش بينى نمود.

مادر علامه حلّى، خواهر محقق صاحب شرايع و دختر حسن بن ابى زكريا يحيى بن حسن بن سعيد هذلى حلّى است، و يكى از زنان عفيف و پاكدامن و عالم عصر خويش بوده و در خانه علم و شرف بزرگ شده بود.

علامه دوران كودكى خويش را تحت تربيت پدر و مادر دلسوز و عالمش و تحت نظارت دايى بزرگوارش، محقق حلّى كه همچون پدرى مهربان براى او زحمت مى‏كشيد، گذراند.

تحصيلات‏

اولين استاد علامه حلى شخصى به نام« محرم» است كه خواندن و نوشتن را نزد او فرا گرفت آنگاه ادبيات عرب و علم فقه و اصول و حديث و كلام و قواعد آن را نزد پدر و دايى گراميش كه شأن والايى در تمام علوم مخصوصا فقه و اصول و كلام داشتند، خواند.

تيزهوشى و تلاش او، بزودى او را به حلقه درس بزرگان آن زمان رسانيد و نزد اساتيد بزرگوارى كه هر كدام در آن روزگار برجسته بودند علوم عقلى از منطق، فلسفه، هيئت و علوم ديگر را خواند تا اين كه در زمره علما قرار گرفت و در سنين جوانى بر بسيارى از آنها تفوق يافت.

علامه در اجازه خويش به بنى زهره مى‏گويد: هنگامى كه نزد شيخ شمس الدين كيشى بعضى از كتاب‏هاى او را مى‏خواندم، ايراداتى بر استاد مى‏گرفتم كه او در بعضى موارد جواب را به بعد موكول مى‏نمود و گاهى نيز در روزهاى بعد، از جواب اظهار عجز مى‏نمود.

علامه از معدود افرادى است كه هيچ فرصتى را براى تحصيل علم از دست نمى‏داد. هنگامى كه خواجه نصير الدين طوسى از حلّه بازگشت، علامه نيز همراه او به بغداد آمد. در مسير حركت، دوازده مشكل علمى خويش را با خواجه در ميان گذاشت و آنها را حل نمود و بعد نيز به تلمذ نزد او مشغول شد.

بعد از اين زمان بيشتر وقت او صرف تدريس و تأليف شده است و حتى زمانى كه حوادث روزگار او را در كنار سلطان محمد خدابنده قرار داد و سلطان آن چنان شيفته او شد كه حاضر به جدايى از او نمى‏شد باز كار تدريس و تأليف او استمرار داشت.

شخصيّت علمى‏

كثرت تأليفات علامه و سخنانى كه از معاصران او در باره‏اش به ما رسيده است حاكى از رتبه والاى علمى اوست. وقتى از خواجه نصير الدين طوسى هنگام بازگشت از حلّه درباره مشاهداتش سؤال كردند در جواب گفت:« رأيت خرّيتا ماهرا و عالما إذا جاهد فاق».

مقصودش از خرّيت ماهر، محقق حلّى و از عالم، علامه حلّى بود در اين تعبير از كلمه« عالم» استفاده شده است و با توجه به اين كه هنگام وفات خواجه، علامه ۲۴ ساله بوده است و اين جمله قبل از آن گفته شده مى‏توان به مقام والاى علمى او پى برد.

از سوى ديگر هنگام وفات محقق حلّى، علامه حداكثر ۲۸ سال سن داشته است و در اين زمان رياست شيعه اماميه به عهده او واگذار مى‏شود. اضافه بر اين كه او ملقب به علاّمه( على الإطلاق) گشته است و هيچ كس در هيچ زمانى چنين لقبى را كه مورد اتفاق جميع علما باشد بدست نياورده است.

لقب« آية اللّه» نيز در آن زمان و قبل از آن اختصاص به او داشته است و تا آن زمان هيچ كس به اين لقب مفتخر نشده بود. با توجه به آنچه گفته شد مقام علمى او آنگاه آشكارتر مى‏شود كه بدانيم در زمان او در حلّه ۴۰۰ مجتهد بوده است.

در شان علمى علامه تعريفات بسيارى از علما به ما رسيده است كه جمع‏آورى تمام آنها نياز به تأليف كتابى مستقل در اين زمينه دارد. بعضى از كسانى كه شرح حال علما را نوشته‏اند خود را عاجز از وصف او دانسته و يا به خاطر شهرت بسيار او از توصيف او صرف نظر كرده‏اند.

صاحب روضات الجنات مى‏گويد: چشم زمان بمثل و مانند او مزين نگشته است و بال‏هاى امكان به سطح بيان فضائل بسيارش نمى‏رسد. چگونه در حالى كه از علماى قبل و بعد او، هيچ كس شبيه او نبوده است و تاكنون كسى ثناى لايق به حال او را نگفته است اگر چه همه ثناهايى كه براى ديگران گفته شده از لقب‏هاى زيبا و علوم شريف همه را براى او گفته‏اند پس سزاوار است كه از توصيف او چشم بپوشيم.روضات الجنات، ج ۲، ص ۲۷۰ يكى از امورى كه فضل و رتبه اعلاى او را آشكار مى‏كند شرح‏هاى او بر سه كتاب« منطق تجريد»،« حكمت تجريد» و« شرح اشارات» خواجه نصير الدين طوسى مى‏باشد.

يكى از شارحان قديمى تجريد الاعتقاد مى‏گويد: اگر شاگرد خواجه بر اين كتاب شرح ننوشته بود، مطالب عالى آن براى هميشه مخفى مى‏ماند.

پس در پايان مى‏توان درباره او گفت كه او شخصى است كه از فضل و دانش او اركان اسلام مستحكم گشت و هم مسلمانان بطور عام و هم شيعه بطور خاص در اين زمينه بهره‏هاى فراوان بردند پس او حق عظيمى بر همه مسلمانان اعم از شيعه و سنى دارد و آن طور كه از مناظرات او با اهل سنت مشخص مى‏شود اگر او نبود اسلام به خاطر كج سليقگى بعضى از افراد از بين مى‏رفت.

فعاليت‏هاى اجتماعى‏

۱- موقعيت شهر حله و اهل آن‏

شهر حلّه يكى از شهرهاى معروف و تاريخى عراق محسوب مى‏شود كه به دست سيف الدولة از قبيله بنى أسد ساخته شده است و در مدت حيات سيف الدولة بهترين و ارجمندترين شهرهاى عراق محسوب مى‏شده است.

علامه از طرف پدر به آل مطهر منسوب است كه خانواده‏اى عربى از قبيله بنى اسد است. اين قبيله بيشترين افراد را در شهر حله داشته‏اند و حكومت و آقايى متعلق به آنها بوده است و مردان بزرگى كه در حوزه‏هاى علمى و اجتماعى داراى رتبه بوده‏اند از اين قبيله برخاسته‏اند و براى شرف آنها كافى است كه امراى مزيدى بنيان گذاران حلّه واسع بر ويرانه‏هاى شهر بابل كه مهد تمدنى بزرگ در تاريخ انسان بوده است، از آنها بوده‏اند و ابن علقمى وزير شيعه خليفه عباسى المستعصم نيز از آنهاست.

علامه حلّى از طرف مادر نيز به بنى سعيد منسوب است كه خانواده‏اى عربى از قبيله هذيل است و به خاطر قوت نفوذ روحى و جايگاه‏شان در تدريس و تصنيف كتاب افتخاراتى بيش از ديگر خانواده‏ها كسب نموده‏اند.

شرف اين شهر و اهل آن از روايتى منسوب به حضرت على عليه السلام روشن مى‏شود،« أصبغ بن نباته روايت مى‏كند كه حضرت على عليه السلام در هنگام ورود به صفين بر تل غزير مى‏ايستد و به نيزارى بين بابل و اين تل اشاره مى‏كند و مى‏گويد:« مدينة و أيّ مدينة( شهر و چه شهرى)».

أصبغ مى‏پرسد اى مولا مى‏بينم به ياد شهرى افتاده‏اى آيا در اين جا شهرى بوده است و آثار آن از بين رفته است؟ آن حضرت فرمودند نه، ولى بزودى مردى از بنى اسد در اين جا شهرى مى‏سازد كه به آن حلّه سيفيه مى‏گويند و در آن نيكانى ظاهر مى‏شوند كه هر قسمتى به كارى بخورند، خداوند آن را مطابق قسم آنها اجرا مى‏كند.»بحار الأنوار، ج ۶۰، ص ۲۲۲

۲- وقايع دوران كودكى علامه‏

علامه در دوران كودكى خويش شاهد هول عظيمى بوده است كه بر مردم شهر حلّه بواسطه هجوم مغولان به بغداد مسلط شده بود و بيشتر مردم از شهر فرار كرده به اطراف پناهنده شده بودند ولى اين خطر بواسطه درايت پدر علامه از اين شهر و كوفه برطرف گرديد.

ليكن شهر بغداد شاهد فجايع بزرگى بود كه مغولان به بار آوردند و علامه نيز شاهد اين همه رنج و بدبختى مردم بود كه پير و جوان، زن و مرد و حتى بچه‏ها را فرا گرفت و قلب او را محزون و مجروح ساخت.

۳- حكومت سلطان خدابنده‏

سلطان محمد خدابنده كه قبل از مسلمان شدن به او اولجايتو مى‏گفتند از سلاطين داراى ذوق سليم و صفات نيك است كه علم و علما را دوست مى‏داشت و مخصوصا به سادات احترام خاصى مى‏گذاشت. علما و از جمله علامه حلّى در اين زمان فرصت خوبى براى نشر معارف اهل بيت پيدا كردند و از اين رو در زمان اين سلطان، علم و دانش رونق تام و رواج بسيارى يافت.

او بعد از مسلمان شدن با علماى جميع فرقه‏هاى اسلامى نشست و برخاست داشت و در جلسات مناظرات آنها حضور مى‏يافت و از حق پيروى مى‏نمود.

۴- شيعه شدن سلطان خدابنده‏

دو نقل درباره علت شيعه شدن سلطان محمد خدابنده وجود دارد كه هر دو در نهايت به تحقق اين امر به دست علامه حلّى منتهى مى‏گردد.

يك نقل آن است كه به دليل كشيده شدن مناظرات علماى حنفى و شافعى به مشاجره و توهين به همديگر، بسيارى از امراى مغول كه بعد از مسلمان شدن سلطان، به اسلام گرويده بودند از آن مشمئز گرديده و به آيين قبلى خود بازگشتند.

ولى سلطان به تحير و شك افتاده و بواسطه درايت وزير شيعه‏اش با علامه كه در شهر حله زندگى مى‏كرد آشنا مى‏شود و از او درخواست كتاب مى‏كند و علامه نيز كتاب« منهاج الكرامة» و« نهج الحق» را به او مى‏دهد و سپس مناظراتى با علماى اهل سنت انجام مى‏دهد كه آنها نيز به قوت استدلالات علامه اعتراف مى‏كنند و سلطان شيعه مى‏شود و به نام ائمه عليهم السلام خطبه مى‏خواند و سكه مى‏زند و امراى مغول نيز شيعه مى‏شوند.

نقل ديگر آن است كه سلطان، زن مورد علاقه خويش را در يك مجلس سه طلاقه مى‏كند و سپس پشيمان مى‏گردد ولى تمام علماى اهل سنت مى‏گويند بدون محلل رجوع جايز نيست. شخصى كه شيعه بوده به سلطان خبر مى‏دهد كه عالمى در حلّه اين عقد را باطل مى‏داند.

علماى اهل سنت با تحقير علامه، او را بى‏عقل مى‏شمارند ولى سلطان بيشتر تشويق به ملاقات او مى‏شود مجلسى ترتيب داده مى‏شود و هنگام حضور علامه در مجلس وقايعى رخ مى‏دهد كه سلطان متوجه حقانيت مذهب شيعه مى‏شود بعد از مناظرات علامه با علماى اهل سنت، سلطان شيعه مى‏شود و علامه كتاب‏هاى« نهج الحق» و« مفتاح الكرامة» را براى او مى‏نويسد.

۵- علامه در دربار سلطان محمد

به هر حال در اين مسأله شكى نيست كه علامه در سال ۷۰۲ ه ق از حلّه به بغداد مى‏آيد و سلطان بدست او شيعه مى‏شود. از آن به بعد سلطان شيفته او مى‏گردد و تا سال ۷۱۶ ه ق زمان فوت سلطان ملازم او بوده است. در اين مدت ظاهرا به خواهش و ابتكار علامه دو مدرسه به دستور سلطان ساخته شد.

يكى در شهر سلطانيه در كنار قبه عظيم مشهور به قبه سلطانى كه تا الآن باقى است و ديگرى مدرسه سيار كه در ايام مسافرت سلطان همراه او حمل مى‏شد و علامه و ساير اساتيد نيز همراه او در تمام مسافرت‏هايش حضور داشتند و در اين مدرسه به تدريس و تأليف اشتغال داشتند. مدرسانى از فرقه‏هاى مختلف اهل سنت و شيعه در اين مدرسه به تدريس اشتغال داشتند كه مى‏توان« عضد الدين ايجى» و« بدر الدين شوشترى» و« قطب الدين يمنى تسترى» را نام برد.

اين مسأله، روش علامه در تقريب بين مذاهب اسلامى و روحيه عدم تعصب او را نشان مى‏دهد و همين طور حاكى از حسن سيرت اين سلطان است كه بعد از شيعه شدن بقيه علماى سائر فرقه‏ها را از خود طرد ننمود و احترام و منزلت آنها را رعايت مى‏نمود.

۶- شهر حلّه در عصر علامه‏

در اثر تلاش‏هاى علامه و مصاحبت با سلطان، حلّه وارث تمدن بابل، جايگاه علمى خويش را باز يافت و موطن اصلى براى علم و علما گرديد و پشتوانه‏اى براى مدرسه سيار گشت.

حلّه در اين زمان مركز تشيع شد و علم آنقدر شكوفا گرديد كه ملا افندى نقل مى‏كند در آن زمان در اين شهر ۴۰۰ مجتهد وجود داشته است و سيد صدر نقل مى‏كند كه از مجلس درس علامه ۵۰۰ مجتهد فارغ التحصيل شده‏اندمقدمه شرح تبصرة المتعلمين، چاپ جامعه مدرسين، ص ۲۹، به نقل از تأسيس الشيعة

۷- علامه بعد از فوت سلطان‏

در سال ۷۱۶ ه ق كه سلطان محمد خدابنده فوت كرد، علامه به حلّه بازگشت و مشغول تأليف و تدريس و تربيت علما و تقويت مذهب و ارشاد مردم شد به صورتى كه از هر طرف طالبان علم به سوى او شتافتند و ديگر از حلّه خارج نشد مگر براى حج در اواخر عمر شريفش تا اين كه در سال ۷۲۶ ه ق رحلت نمود.

در سفر حجّ با ابن تيميه در مسجد الحرام ملاقات نمود. ابتدا ابن تيميه او را نمى‏شناخت و از طريقه صحبت و بحث علامه بسيار تعجب نمود و از او جوياى نامش شده علامه در جواب گفت:

« من كسى هستم كه تو او را ابن المنجس مى‏خوانى»( ابن تيميه در كتاب منهاج السنة در ردّ كتاب منهاج الكرامة، علامه را به اين نام خوانده بود) از آن به بعد بين آن دو أنس و مؤالفت حاصل شد.

نقل شده هنگامى كه كتاب منهاج السنة به دست علامه رسيد، علامه اشعارى نوشت و برايش فرستاد كه ابتداى آن اين گونه بود:

لو كنت تعلم كلّ ما علم الورى طرّا لصرت صدّيق كلّ العالم‏

لكن جهلت فقلت: إنّ جميع من يهوى خلاف هواك ليس بعالم‏

۸- پاسدارى از فرهنگ اصيل تشيع‏

علامه بحق به مجدد آثار شيعه توصيف شده است. او در هيچ لحظه‏اى از عمرش از اين امر فارغ نبوده. مناظرات بسيار او با علماى اهل سنت، كتاب‏هاى متعددش در توضيح مبانى شيعه و جواب‏هاى مستدل و منطقى به ايرادات مخالفان و تبليغ تشيع در طول زندگى گواه بر اين مسأله است.

۹- إحياء زمين و وقف‏

سيد جعفر آل بحر العلوم نقل مى‏كند كه علامه آبادى‏هاى بسيارى داشت كه آنها را با مال خويش احياء كرده بود و قنات‏ها و چشمه‏هايش را خودش حفر نموده بود و اين قريه‏ها متعلق به هيچ كس نبودند و بسيارى از اين قريه‏ها را در زمان حيات خودش وقف كرده است.

اساتيد

۱- شخصى به نام« محرم» موضوع: خواندن و نوشتن و تعليم قرآن مجيد.

۲- شيخ سديد الدين حلّى( پدر علامه) موضوع: فقه و اصول، حديث، علم كلام.

۳- محقق حلّى( دايى علامه) موضوع: فقه و اصول، حديث، علم كلام( دايى او مانند پدرى مهربان برايش زحمت كشيد و بيشتر علومش مخصوصا فقه و اصول را نزد او فرا گرفت).

۴- شمس الدين محمد كيشى موضوع: بعضى تأليفات او در علوم عقلى.

۵- شيخ نجم الدين على بن عمر كاتبى قزوينى موضوع: كتاب« شرح كشف الأسرار عن غوامض الأفكار» در منطق از تأليفات خود اوست.

۶- خواجه نصير الدين طوسى موضوع: كتاب شفاى ابن سينا در فلسفه و علم هيئت و رياضيات.

۷- برهان الدين فسفى موضوع: بعضى تأليفات او در علم جدل و مناظره.

۸- ابن ميثم بحرانى شارح نهج البلاغة، موضوع: فقه.

۹- على بن طاوس، موضوع: فقه.

۱۰- احمد بن طاوس، موضوع: فقه.

مشايخ روايى‏

۱- شيخ سديد الدين حلّى( پدر علامه) ۲- محقق حلّى( دايى علامه) ۳- خواجه نصير الدين طوسى ۴- على بن طاوس ۵- شيخ بهاء الدين على بن عيسى الاربلى، صاحب كشف الغمة ۶- ابن ميثم بحرانى، شارح نهج البلاغة ۷- احمد بن عبد اللّه واسطى ۸- احمد بن موسى بن جعفر طاوسى ۹- نجم الدين جعفر بن محمد بن جعفر، معروف بابن نماى حلّى ۱۰- عبد الحميد بن ابى الحديد معتزلى، شارح نهج البلاغة ۱۱- شيخ جمال الدين حسين بن ابان نحوى ۱۲- شيخ تقى الدين عبد اللّه بن جعفر بن على صباغ كوفى ۱۳- نجم الدين كاتبى قزوينى، معروف به دبيران ۱۴- غياث الدين عبد الكريم بن طاوس ۱۵- جمال الدين محمد بن سليمان بلخى ۱۶- شمس الدين محمد كيشى ۱۷- برهان الدين محمد نسفى ۱۸- شيخ نجيب الدين يحيى بن حسن بن سعيد حلّى، صاحب الجامع( پسر عموى مادر علامه) ۱۹- شيخ حسن بن محمد صنعانى ۲۰- شمس الدين عبد اللّه بخارى ۲۱- شيخ جمال الدين محمد بلخى ۲۲- شيخ مفيد الدين محمد بن على بن محمد بن جهم حلّى اسدى.

شاگردان‏

علامه يكى از علمايى است كه شاگردان زيادى تربيت كرده است. بنابر نقلى نزديك به ۵۰۰ مجتهد از درس او فارغ التحصيل شده‏اند ولى نام اكثر آنها در تاريخ نمانده است. اينك تعدادى از آنهايى كه نسبت شاگردى علامه به آنها داده شده در اينجا ذكر مى‏شود.

بعضى از اين شاگردان هم كتابى را نزد او خوانده‏اند و هم از او اجازه روايت دارند و بعضى ديگر در يكى از اين دو جنبه شاگرد او محسوب مى‏شوند.

۱- فخر المحققين( فرزند علامه) ۲- قطب الدين رازى، شارح شمسيه ۳ و ۴- عميد الدين عبد المطلّب حسينى اعرجى حلّى و برادرش ضياء الدين عبد اللّه( پسران خواهر علامه) ۵- تاج الدين محمد بن قاسم بن معيه حسنى حلّى ۶- احمد بن ابراهيم بن محمد بن حسن بن زهره صادقى حلبى ۷- شيخ زين الدين ابو الحسن على بن احمد بن طرّاد مطاربادى ۸- محمد بن على جرجانى ۹- رضى الدين ابو الحسن علّى بن احمد مزيدى حلّى ۱۰- تقى الدين ابراهيم بن حسين بن على عاملى ۱۱- تاج الدين حسن سرابشنوى ۱۲- مهنّا بن سنان حسينى اعرجى مدنى ۱۳- زين الدين على سرورى طبرى ۱۴- جمال الدين حسينى مرعشى طبرسى آملى ۱۵- ابو الحسن محمد استرآبادى ۱۶- زين الدين نيشابورى ۱۷- شمس الدين محمد حلّى ۱۸- تاج الدين محمود بن زين الدين محمد بن عبد الواحد رازى‏

مكتب علمى علامه‏

علامه حلّى از كسانى است كه عنوان جامع معقول و منقول بحق برازنده اوست. او همان طور كه اكثر علما درباره‏اش گفته‏اند مجتهدى حكيم، متكلمى رجالى، مفسرى محدث و اديب و شاعر است و نوشته‏هاى او كه تقريبا تمام دائره‏هاى علوم را شامل مى‏شود بر اين گفته شاهد صدق است.

خرده‏گيرى بر او

شخصيت‏هايى همچون علامه حلّى كه نور پر فروز آنها عالم‏تاب است داراى طرفدارانى بسيار علاقمند و دشمنانى هتاك و ناجوانمرد هستند.

اين مسأله سابقه‏اى به طول تاريخ دارد و معصومانى همچون على عليه السلام نيز از آن در امان نمانده‏اند و يا اين كه دشمنان به فضل و برترى او اعتراف‏ها كرده‏اند تشنيعات بسيارى نيز از آنها درباره او انجام شده است.

علامه حلّى نيز از اين امر استثنا نبوده و مخالفان بسيارى در ميان اهل سنت و شيعه داشته كه با اعتراف به فضل و مقام او باز هم به هتاكى درباره‏اش پرداخته‏اند.

اهل سنت- نه تمام آنها بلكه بعضى افراد كه از خود جامعه آنها نيز مطرود هستند- به مقابله با او پرداخته و نسبت‏هاى ناروايى به او داده‏اند. در اينجا نمى‏خواهيم به بخش‏هايى كه ابن روزبهان و ابن كثير و ابن تيميه درباره او گفته‏اند بپردازيم و تنها به ايراداتى كه جنبه علمى يا اجتماعى و اخلاقى دارد اشاره نموده و طالبان تفصيل را به كتاب« إحقاق الحق» نوشته قاضى شهيد نور اللّه شوشترى ارجاع مى‏دهيم.

عسقلانى كه ايرادى در علامه نمى‏يابد به او نسبت بخل مى‏دهد حال آنكه در تاريخ آمده كه وقف نامه‏هاى بسيارى به خط خود علامه موجود است و قريه‏هاى بسيارى را خود آباد نموده و وقف كرده است.

ابن بطوطه با تحريف تاريخ براى تنزّل مقام علامه و تخريب شيعه داستان تشيع سلطان محمد خدابنده را به گونه‏اى نقل مى‏كند كه علامه قائل به وزارت عمر و ابا بكر بوده است و سلطان بلافاصله بعد از كفر شيعه شده و اطلاعى از مذهب اهل سنت نداشته و پس از اتفاقاتى كه مى‏افتد دوباره به مذهب اهل سنت رجوع مى‏كند.

اين جريان را تنها ابن بطوطه نقل كرده است و نسبتى به علامه داده كه دروغ بودن گفته‏هاى او را ثابت مى‏كند زيرا علامه وقتى در كتاب‏هاى خود كفر اين دو را ثابت مى‏كند چگونه مى‏تواند معتقد به وزارت آن دو شود.

كتاب‏هاى علاّمه علماى اهل سنت را به مقابله وا داشت بصورتى كه خيل عظيمى به رد آنها پرداختند يكى از آنها ابن تيميه است كه در رد كتاب« منهاج الكرامة»،« منهاج السنة» را نوشت.

جالب اين كه در اين زمينه اتحاد عجيبى بين اهل سنت ظاهر شده است، به صورتى كه آنها با وجود طرد ابن تيميه به خاطر اعتقاداتش و حتى تكفير او، در موردى كه به نقل ردّ او بر علامه مى‏رسند از او با جلالت و تعظيم ياد مى‏كنند هر چند او را مقدارى به زياده‏روى متهم مى‏كنند.

زين الدين سريحان نيز كتابى با نام« سدّ الفتيق المظهر و صدّ الفسيق ابن المطهر» در ردّ اين كتاب، نوشته است. نه تنها علماى شيعه به نقد اين كتاب‏ها پرداخته و ايرادات آنها را بيان كرده‏اند بلكه خود علماى اهل سنت نيز كتاب« منهاج السنة» را تضعيف و نقد كرده‏اند مثل كتاب« المال المنّة في نقض منهاج السنة» كه آن را سراج الدين حسن بن عيسى اليمانى نوشته است.

اهل سنت آنگاه كه در جواب و بحث علمى شكست مى‏خوردند دست خود را به خون پاكان آلوده مى‏كردند و وقتى فضل بن روزبهان بر كتاب« نهج الحق» علاّمه رد مى‏نويسد و قاضى نور اللّه آن را با كتاب« احقاق الحق» نقض مى‏كند، به دست كسانى كه پيرو حق و منطق و استدلال نيستند كشته مى‏شود.

در ميان شيعيان نيز كسانى به قدح علامه پرداخته‏اند. يك دسته كسانى مثل محمد امين استرآبادى به خاطر اخبارى‏گرى حادّ و دسته‏اى ديگر درگير مناقشاتى بيهوده هر كدام به شيوه‏اى به آن اقدام نموده‏اند.

اخباريان با نسبت اين كه علامه مخترع اجتهاد است او را به خاطر اصطلاحات جديدش در روايات هادم دين دانسته‏اند؟! نسبت ديگرى كه استرآبادى به او مى‏دهد و به خوابى از پسر علامه در اين مورد استشهاد مى‏كند اين است كه او علم اصول را از اهل سنت گرفته و آن را در كتاب‏هاى خويش وارد نموده است و متوجه نبوده كه علم اصول بر قواعدى مبتنى است كه مخالف ضروريات مذهب شيعه است.

او در اين زمينه گفته است كتاب« تهذيب» علامه خلاصه كتاب« المختصر» حاجبى و آن خلاصه كتاب« المنتهى» حاجبى و آن خلاصه كتاب« احكام» آمدى و آن خلاصه كتاب« معتمد» ابو حسين بصيرى است.

اين نسبتى كذب است و كتاب‏هاى اصولى سيد مرتضى و شيخ مفيد كه متقدم بر ابو حسين بصرى هستند و كتاب‏هاى شيخ طوسى كه معاصر اوست اين ادعا را رد مى‏كند. حال اگر بنابر تأثرپذيرى باشد آيا او مطالب خويش را از شيخ مفيد مى‏گيرد يا از ابو حسين بصرى؟ قضاوت به عهده خواننده است.

اما خوابى كه از پسر علامه نقل شده كه پدرم فرموده است اگر كتاب« ألفين» و زيارت امام حسين عليه السلام نبود فتاوا مرا هلاك مى‏گردانيد نيز دليلى بر مدعا محسوب نمى‏شود زيرا:

اولا مستند، يك خواب است كه اصل تحقق اين خواب نيز مشكوك است.

ثانيا حتى اخباريان هم بر طبق احاديث فتوا مى‏دهند و در موارد متعارض روايات نياز به ترجيح يك طرف دارند و در اين صورت آنچه محكوم مى‏كرده احكام فقهى بطور كلى است كه در مقابل زيارت امام حسين عليه السلام و امامت قرار گرفته است.

ايراد ديگرى كه بر علامه گرفته‏اند اختلاف آرا و نظرات او در كتاب‏هاى مختلفش مى‏باشد. سماهيچى و خوانسارى در« روضة العابدين» و محدث بحرانى اين امر را به او نسبت داده‏اند و علت آن را حرص علامه بر نوشتن دانسته‏اند به گونه‏اى كه هرچه به ذهنش مى‏رسيده مى‏نوشته است بدون اين كه به سخن‏ها و كتاب‏هاى سابق خود رجوع كند.

تنكابنى در« قصص العلماء» بعد از نقل اين نسبت در ردّ آن، مسأله تجديد آرا بين مجتهدان را طرح مى‏كند كه ممكن است در زمان‏هاى مختلف آراء آنها تغيير كند و مثل همين تغيير رأى را در مورد شيخ طوسى تذكر مى‏دهد.

علماى ديگرى نيز با تحليل زندگى علامه و حركت علمى در زمان او كه علماى بسيارى در آن زمان زندگى مى‏كرده‏اند و در درس علامه مجتهدان بسيارى بوده‏اند، مسأله تغيير آراء او را در سايه بحث‏هاى علمى كه در اين جلسات رخ مى‏داده است و علامه در مواردى استدلال مخالفان نظريه خويش را مى‏پذيرفته و بر طبق آنها نظر خويش را عوض مى‏كرده است تعليل كرده‏اند.

ايراد ديگرى بر علامه وارد شده كه كتاب‏هاى او صرف نقل از ديگران است و در آن تحقيق و نوآورى وجود ندارد و در اين مورد به بعضى عبارات خلاصه كه عين عبارات شيخ و نجاشى است استشهاد شده است.

جواب اين ايراد كننده را بايد در بى‏انصافى و عدم شناخت او از علم و معرفت جستجو كرد زيرا هر كتاب علامه شاهد كذب اين ادعا است.

امّا در مورد آنچه در مورد كتاب« خلاصه» گفته شد شيوه علما بر اين است كه در اين موارد آنچه سابقين گفته‏اند مى‏نگارند و اگر نظر مخالفى داشتند ذكر مى‏كنند و اين امر درباره كتب علماى ديگر نيز مصداق دارد.

تأليفات‏

در ميان گفته‏ها درباره تعداد كتاب‏هاى علامه، سخن‏هاى مختلفى موجود است. بعضى ۶۰ و بعضى ۹۵ و بعضى افزون بر ۱۲۰ كتاب را به او نسبت مى‏دهند.

اين كتاب‏ها در موضوعات مختلف نوشته شده‏اند به صورتى كه مى‏توان گفت در علوم رسمى حوزه در آن زمان هيچ علمى نيست مگر اين كه علامه در آن زمينه كتاب نوشته است.

محققان از اين كتاب‏ها ۱۰۱ كتاب را يقينا به او منتسب مى‏دانند و در نسبت ۲۳ كتاب به او شك دارند و ۱۰ كتاب را بطور يقين از او نمى‏دانند. در اين جا به توضيح مختصرى از كتاب‏هاى او در موضوع علم کلام مى‏پردازيم.

۱- كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد اولين شرح تجريد محسوب مى‏شود كه متن نوشته خواجه نصير الدين طوسى استاد شارح است. اين كتاب بهترين نوشته‏ها در جهت توضيح عقائد اماميه شمرده شده است. اين كتاب در حدود سال‏هاى ۶۹۰ تا ۶۹۶ ه ق تأليف شده است و شرحى غير مزجى مى‏باشد.

۲- كشف الفوائد في شرح قواعد العقائد اين كتاب شرح غير مزجى كتاب« قواعد العقائد» نوشته خواجه نصير الدين طوسى است.

۳- منهاج الكرامة أو تاج الكرامة في إثبات الإمامة كتابى است كه اثبات امامت حضرت على عليه السلام و ردّ امامت ديگران از قضاياى تاريخى در ارتباط با سلطان محمد خدابنده روشن مى‏شود كه علامه اين كتاب را يا قبل از شيعه شدن او برايش نوشته و فرستاده است يا بعد از آن به درخواست او نوشته است.

۴- نهج الحق و كشف الصدق در اين كتاب درباره تمام اصول دين( توحيد، نبوت، امامت، عدل، معاد) بحث شده است ليكن اكثر مطالب آن به بحث امامت اختصاص يافته و امامت حضرت على عليه السلام اثبات و امامت ديگران ردّ شده است. دو فصل پايانى كتاب به ردّ مذهب اهل سنت از طريق طرح مباحث فقهى و اصولى پرداخته است.

۵- الباب الحادي عشر في أصول الدين هنگامى كه علامه كتاب« مصباح المتهجد» نوشته شيخ طوسى را تلخيص نمود بر ده باب آن يك باب ديگر افزود و آن را به اصول دين اختصاص داد.

اين باب چون جامع مسائل اصول عقائد بود و مردم بسيار به آن احتياج داشتند خود مستقلا طبع گرديد و محققان به شرح و تعليق و ترجمه آن اهتمام ورزيدند و بعضى از اديبان آن را به نظم كشيدند. علامه تهرانى نزديك به ۳۵ شرح و حاشيه پيرامون آن ذكر مى‏كند.

۶- السعدية رساله مختصرى است مشتمل بر اصول و فروع دين كه به درخواست سعد الدين محمد ساوجى وزير غازان‏خان و سلطان محمد خدابنده، نوشته شده است. علامه خود مى‏گويد: در رساله سعديه آنچه بايد مرجع هر عاقلى در اصول و فروع دين باشد بيان كردم و ترك اين مطالب و مخالفت با آنها در هيچ حالى جايز نيست.

۷- كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام اين كتاب به« منهاج اليقين» نيز ناميده شده است و به درخواست سلطان محمد خدابنده در سلطانيه نوشته شده است.

۸- استقصاء النظر في القضاء و القدر اين كتاب« رساله بطلان الجبر» نيز نام‏گذارى شده است و علامه آن را براى سلطان محمد خدابنده در پاسخ به درخواست او براى بيان ادله‏اى در مورد اختيار انسان نوشت. علماى اهل سنت به رد اين كتاب پرداخته، و شهيد قاضى نور اللّه شوشترى كتاب« النور الأنور و النور الأزهر» را در دفاع از آن نوشت.

۹- أنوار الملوك في شرح الياقوت اين كتاب شرحى غير مزجى بر كتاب ياقوت تأليف ابراهيم ابن نوبخت از متكلمان خاندان نوبختى در علم كلام است و عميد الدين پسر خواهر علامه بر اين شرح شرحى نوشته است.

۱۰- إيضاح مخالفة السنّة لنصّ الكتاب و السنّة اين كتاب به روشى بديع مخالفت اهل سنت با تمام آيات قرآن را بيان نموده است. از اين كتاب تنها جلد دوم به دست ما رسيده است كه شامل سوره آل عمران مى‏باشد. بدين ترتيب اين كتاب را مى‏توان كتاب تفسيرى نيز ناميد.

۱۱- نظم البراهين في أصول الدين كتاب مختصرى مشتمل بر هفت باب است: نظر، حدوث، صانع، عدل، حسن و قبح عقلى، نبوت، امامت و معاد ابواب تشكيل دهنده آن هستند. اين كتاب را مصنف با نام« معارج الفهم» شرح كرده است.

۱۲- معارج الفهم في شرح النظم اين كتاب شرح كتاب ديگر علامه به نام« نظم البراهين في أصول الدين» است كه در شماره قبل معرفى شد.

۱۳- الألفين الفارق بين الصدق و المين علامه در اين كتاب كه به درخواست پسرش نوشته است، هزار دليل بر امامت حضرت على عليه السلام و هزار دليل نيز در ردّ مخالفان آورده و مقدمه و خاتمه‏اى نيز بر آن نوشته است.

اين كتاب در اصل مرتب نبوده و فخر المحققين آن را مرتب كرده و اكنون از هزار دليل دوم تنها سى و اندى در دست است و احتمالا فخر المحققين به بيشتر از اين دسترسى نيافته است. اين كتاب در سال ۷۱۲ ه ق نوشته شده است.

۱۴- منهاج اليقين في أصول الدين يك جلد كتاب مشتمل بر يك مقدمه و هشت منهج است كه منهج هشتم درباره امامت و منهج نهم درباره معاد است و ابن عتائقى بر آن شرحى نوشته است كه« الإيضاح و التبيين» نام دارد.

۱۵- الخلاصة في أصول الدين كتابى است كه تمام بحث‏هاى اصول دين( توحيد، نبوت، عدل، امامت، معاد) را در بر دارد و از موضوعات ديگرى نيز مثل آلالم، اِعواض، آجال و ارزاق بحث شده است.

۱۶- نهاية المرام في علم الكلام چهار جلد كتاب در علم كلام است و عبد الحميد اعرجى پسر خواهر علامه درباره آن گفته است هر كس مى‏خواهد به نهايت علم كلام دسترسى يابد به اين كتاب مراجعه كند.

۱۷- واجب الاعتقاد على جميع العباد كتابى است كه در آن علامه جميع مسائل اجماعى بين علماى شيعه اماميه را آورده است و تنها به آنچه اعتقاد به آن واجب بوده اكتفا كرده است و مستحبات را نياورده است.

اين كتاب غير از كتاب« واجب الاعتقاد الكبير» نوشته پسر علامه مى‏باشد. شرح‏هايى بر اين كتاب نوشته شده است كه از جمله آنها« تحصيل السداد» مى‏باشد، الذريعة ۵ شرح را نقل مى‏كند.

۱۸- نهج المسترشدين في أصول الدين كتاب كلامى كوچكى است كه علامه به درخواست پسرش نوشته است و مباحث كلامى را در آن خلاصه نموده است.

شرح‏هاى بسيارى بر آن نوشته شده است، الذريعة ۹ شرح را نقل مى‏كند، از معروف‏ترين شرح‏هايش،« إرشاد الطالبين إلى نهج المسترشدين» تأليف فاضل مقداد مى‏باشد.

علامه كتاب‏هاى كلامى ديگرى نيز نوشته است كه از جمله آنها مى‏توان اين كتاب‏ها را نام برد:

– الأربعين في أصول الدين- الأبحاث المفيدة في تحصيل العقيدة- خلق الأعمال- تسليك النفس إلى حضيرة القدس- التناسب بين الأشعرية و فرق السوفسطائي- مقصد الواصلين في أصول الدين- تنقيح قواعد الدين المأخوذ عن آل يس- منتهى الوصول إلى علمي الكلام و الأصول- منهاج الهداية- معراج الدراية

(برگرفته از نرم افزار جامع الاحادیث، مرکز تحقیقات کامپیوتری نور)