امروز جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۳
مطالب علمی

مرحوم محمّد تقى، مجلسى اوّل در كتاب «روضة المتّقين» در جلد نهم از طبع بنياد فرهنگ اسلامى كوشانپور در كتاب طلاق در ضمن ادلّه بطلان سه طلاق در مجلس واحد از ص ۳۰ تا ص ۳۳، داستان بحث علّامه حلّى با علماى مذاهب اربعه تسنّن و شيعه شدن سلطان محمّد خدابنده را چنین نقل مى‏كند:

مسئله بطلان سه طلاق در مجلس واحد سبب ايمان سلطان محمّد خدابنده (الجایتو) شد، و داستان اينكه: او بر زنش غضب كرد و به او گفت: أنت طالق ثلاثا «تو سه بار رها هستى». و سپس از اين عمل خود پشيمان شد و علما را گرد آورده و فرا خواند، همه علماء گفتند: هيچ چاره‏اى براى بازگشت تو به اين زن نيست مگر آنكه محلّل بگيرى!.

سلطان به آنها گفت: در مسائل فقهيّه در هر موضوعى و حكمى در نزد شما اقوال و آراء مختلفى هست! آيا شما با يكديگر در اين مسئله اختلاف نداريد؟ گفتند: نه. يكى از وزراى سلطان گفت: عالمى در شهر حلّه هست كه قائل به بطلان اين گونه طلاق است.

سلطان نامه‏اى براى آن عالم نوشت و او را احضار كرد. و در اين حال كه به سوى آن عالم رفته بودند، علماء عامّه به سلطان گفتند: اين مرد مذهبش باطل است چون رافضى است، و رافضيان عقل ندارند، و سزاوار نيست كه پادشاه در طلب شخص خفيف العقل بفرستد. پادشاه گفت: چاره‏اى نيست از آنكه حضور پيدا كند.

چون علّامه حلّى از حلّه بيامد، پادشاه تمام علماء مذاهب اربعه را فرا خواند و در مجلسى گرد آورد. علّامه چون مى‏خواست وارد مجلس گردد، نعلين خود را به دست گرفته و داخل مجلس شد، و گفت: السّلام عليكم، و در پهلوى سلطان نشست.

علماء تسنّن گفتند: اى پادشاه! آيا ما به تو نگفتيم كه اينها ضعيف العقل هستند؟ سلطان گفت: از علّت تمام اين كارهائى كه نموده است از او سئوال كنيد! علماء گفتند: چرا به سلطان سجده نكردى؟! و آداب ملاقات سلطان را ترك نمودى!؟ علّامه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سلطان بود و مردم فقط به او سلام مى‏كردند، و خدا مى‏فرمايد: «فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَكَةً » (سوره نور، آيه ۶۱). «پس در زمانى كه در خانه‏ها وارد مى‏شويد بر خودتان سلام كنيد كه اين سلام تحيّت مباركى از جانب خداوند است». و خلافى بين ما و شما نيست در اينكه سجده براى غير از خدا جايز نيست!

علماء عامّه گفتند: چرا در نزد سلطان نشستى؟ علّامه گفت: جائى غير از آنجا خالى و فارغ نبود. و كلمات علّامه را مترجم تماما براى سلطان ترجمه مى‏نمود.

علماء گفتند: به چه علّت نعلين خود را در دست گرفتى، و با خود در مجلس آوردى، و اين عملى است كه از هيچ عاقل، بلكه از هيچ انسانى سر نمى‏زند؟ علّامه گفت: ترسيدم كه حنفى‏ها آنرا بدزدند، همچنانكه ابو حنيفه نعل رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را دزديد. حنفى‏ها گفتند و فرياد برآوردند كه: حاشا و كلّا ابدا چنين نيست، ابو حنيفه كى در زمان رسول خدا بود؟ تولّد ابو حنيفه بعد از صد سال از زمان وفات رسول خدا، واقع شد.

علّامه گفت: فراموش كردم، شايد آن كسى كه نعل رسول خدا را دزديده باشد شافعى بوده است. شافعى‏ها صيحه زدند و گفتند كه: تولّد شافعى در روز وفات ابو حنيفه بوده است، و شافعى چهار سال در شكم مادرش ماند و به جهت مراعات ادب و احترام ابو حنيفه خارج نمى‏شد، و چون ابو حنيفه وفات يافت، شافعى از مادر متولّد شد، و نشو و نماى شافعى در دويست سال بعد از وفات رسول اللّه بوده است.

علّامه گفت: شايد آن دزد مالك بوده است! مالكى‏ها گفتند همان مطالبى را كه حنفى‏ها گفته بودند. علّامه گفت: شايد آن دزد أحمد بن حنبل بوده است! حنبلى‏ها نيز همان گفتار شافعى را گفتند.

علّامه در اين وقت متوجّه به سلطان شد و گفت: اى پادشاه، دانستى كه هيچ يك از رؤساء مذاهب اربعه در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نبوده‏اند، و در زمان اصحاب رسول خدا نيز نبوده‏اند، و اين مطلب يكى از بدعت‏هاى آنان است كه از ميان مجتهدين خود فقط اين چهار نفر را انتخاب نموده‏اند، و اگر احيانا در ميان آنان فردى باشد كه به مراتب از آن چهار نفر افضل باشد باز جايز نمى‏دانند كه بر خلاف رأى يكى از اين چهار نفر فتوا دهد.

سلطان محمّد گفت: هيچ يك از اين چهار تن در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نبوده‏اند، و در زمان صحابه نيز نبوده‏اند؟ همگى متّفقا گفتند: نه.

علّامه گفت: امّا ما شيعيان همگى از امير المؤمنين عليه السّلام كه نفس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و برادر و پسر عمو و وصىّ آن حضرت است پيروى مى‏كنيم. و بر هر تقدير طلاقى را كه سلطان واقع ساخته‏اند باطل است، چون شروط آن تحقّق نپذيرفته است، و از جمله شروط دو شاهد عادل است، آيا پادشاه زن خود را در حضور دو شاهد عادل طلاق داده‏اند؟ سلطان گفت: نه، و علّامه درباره اين مسئله مشغول بحث شد با علماى عامّه و به طورى بحث كرد كه همگى را ملزم و مجاب نمود.

سلطان، تشيّع را اختيار كرد و جماعتى را به سوى اقليم‏ها و شهرها گسيل داشت، تا آنكه بنام ائمّه اثنا عشر خطبه بخوانند، و نام آنها را در مساجد و معابد بنويسند. [۱]

[۱] امام شناسی، آیت الله تهرانی، ج۳، ص۱۳۵-۱۳۷، ط: علامه طباطبایی ؛ الفین، ترجمه وجدانی، ص۲۳، ط: هجرت